چهار فروردین/ روز بیست‌وپنج

تحلیل بلد نیستم، جنگ نمی‌فهمم و درکی از ژئوپولیتیک ندارم. صحبتِ هر کارشناسی را که می‌شنوم، در کلامش نوعی از منطق می‌بینم و بی‌اختیار قدری موافقت می‌یابم. چه آنی‌که می‌گوید همین امروز و فردا ماجرا تمام می‌شود و چه آن‌که معتقد است حالاحالاها درگیر خواهیم بود. قدیم‌ترها این‌طور نبودم. برای خودم رأی و تحلیل و توضیحی داشتم از رخدادها. اما خب، آن‌قدر خطا از آب درآمدند که بی‌خیال شدم. پذیرفتم که هم از اثرگذاری عاجزم و هم از فهمِ مبادی تاثیر. انفعال را در آغوش کشیدم و از گوشه‌ای به رخدادها، یکی در میان، نگاه می‌کنم. زعمای روان‌شناسی برای این بی‌کنشیِ رقت‌انگیز اسمی ابداع کرده‌اند: درماندگی آموزخته شده. عمده‌ی آدم‌ها در جامعه‌ی کوچکِ اطرافم به این مرض دچار شده‌اند. هرچند هنوز هم کسانی را می‌شناسم که خود را از تک‌وتا نیانداخته‌اند و تحلیل های به‌روز دارند.

حسینِ شماره‌ی سه، یکی از آن کم‌شماران است. خبرهای مختلف را خوانده و کنار هم گذاشته و با تحلیلِ کارشناسانِ زبده درهم‌آمیخته و به شبهِ یقینی دست یافته. با آب‌وتاب و جدیت و حرارت شرح می‌دهد که در در روزهای آینده چه‌ها خواهد شد. از آن‌جا که فرجامِ ماجرا را خوش می‌بیند، ترجیح می‌دهم با او نیز موافق باشم. محض احتیاط اما، پاوربانک‌هایم را شارژ نگه می‌دارم.

حسرتِ آدام فیلیپس را می‌خواندم. از بس برای توضیحِ نظرش به شاه‌لیر ارجاع می‌داد، خواندنِ دوباره‌ی آن‌را شروع کردم. هرچه گشتم، ترجمه‌ی به‌آذین‌اش را نیافتم و به ترجمه‌ی قجرمآبِ جوادِ پیمان رو انداختم. مقدمه‌ای دارد به‌درازای خودِ متن، سخت‌خوان و حقیقتا نالازم. به‌من‌چه که شکسپیر ماجرای این شاهِ نگون‌بخت را از چه داستانی اقتباس کرده و واژه‌ی «لیر» از چه ریشه‌ای می‌آید؟ وسط‌های مقدمه‌ی یادشده به این چیزها فکر کردم، و فکر کردم که راستی‌راستی دیگر هیچ‌چیز «لازم» به‌نظر نمی‌آید. این‌طور شد که بی‌خیالِ حسرت و لیرشاه و پوما چودرون و درس‌های دانشگاه و هرچیز خواندنی دیگری شدم و دوروز است، بیش از همیشه، به درودیوار نگاه می‌کنم.  علمای روان‌شناسی برای این وضع هم واژه ساخته‌اند: meaninglessness

با چنگ‌ودندان، به‌معنای واقع کلمه با چنگ‌ودندان تلاش دارم به حداقل‌هایی از روتینِ روزانه‌ام معتکف بمانم: دیرتر از زمانی مشخص بیدار نشوم، حداقل صبحانه‌ای بخورم، کمی قدم بزنم، خانه را تمیز نگه دارم و با چندتایی آدم معاشرت کنم. راستش را بخواهید، توضیحِ واضحی از هدفِ این تلاشِ به‌ظاهر نالازم برای دوام آوردن ندارم. اما خب، فعلا، ترجیح‌ام بر آن است که تا حد امکان زنده‌وارانه زندگی کنم. از آرای روان‌شناسان در این مَقال خبر ندارم،‌ اما می‌دانم آلبرت کامو در موقعیتی نسبتا مشابه بود که از زندگی در اوجِ بی‌معنایی حرف‌هایی زد. بلاتشبیه. او کجا و ما کجا.

روی بله:

https://ble.ir/ezaafat

Total
0
Shares
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

Previous Post

بیست‌وهفت اسفند/ روز نوزدهم

Next Post

نه فروردین/ روز سی [ناسفرنامه‌ی شمال]

Total
0
Share