دوازده فروردین/ روز سی‌وسه

حسینِ شماره‌ی یک اسکرین‌شاتی از «حسابِ کاربری»‌اش در پیام‌رسانی داخلی فرستاده که فلانی – که آدمِ اسم‌ورسم‌داری‌ست- به آن پیام‌رسانِ داخلی پیوسته. پایین‌اش می‌نویسد «راستی‌راستی آدمی ذره‌ذره به بی‌آبرویی عادت می‌کند» و چندتا ایموجیِ خنده هم ته‌بندش می‌گذارد. اگر این مکالمه در جایی جز همان پیام‌رسانی داخلی اتفاق می‌افتاد، بی‌شک از آن ایموجی‌ها خبری نبود. من نیز چند ایموجی خنده می‌گذارم.

دوستانِ دست‌به‌قلم‌ام دانه‌دانه کانال‌هاشان را روی پیام‌رسان‌های داخلی بنا می‌کنند و نوشته‌هاشان را روی «ماجرا» به‌اطلاعِ دیگران می‌رسانند. بی‌دانه‌ای استثناء، جملگی در نوشته‌های آغازین‌شان به «موقت» بودن این «جا» اشاره و تلویحاً به بی‌چارگی‌شان اذعان می‌کنند. هرکه بنا به ذوق و قریحه‌اش تلاش می‌دارد که به‌نحوی توضیح می‌دهد و رفع‌ورجوع کند. راستی‌راستی آدمی ذره‌ذره تنزل می‌یابد.

مُصی وی‌پی‌انی خریده به گیگی دو میلیون تومان و تا حدودی راضی‌ست، چرا که نسبت به آن قبلی که گیگی «فقط» پانصدهزار تومان بوده، سرعتِ بهتری دارد و حالا علاوه بر متن می‌تواند تصاویر و ویدیوهای تلگرام را هم دریافت کند. او می‌گوید و من توی سرم به خود می‌گویم راستی‌راستی آدمی ذره‌ذره با همه‌چیز وفق می‌یابد.

حسینِ شماره‌ی دو از همان روزهای آغازینِ جنگ راهی دهات‌شان شد و به‌نظر تا ترکِ کاملِ مخاصمه خیالِ بازگشت ندارد. نسخه‌ی ساکنِ تهرانِ حسین شماره‌ی دو هیچ شباهتی به نسخه‌ی ساکنِ دهات‌اش ندارد. حسینِ شماره‌ی دوی ساکنِ تهران را می‌توان به‌راحتی یک‌جابندنشو نامید. کار و حرفه‌ [و تمایل و اهتمام‌اش برای یافتنِ نیمه‌ی گمشده] ایجاب می‌کرد که مدام از این شرکت به آن دفتر، و از این کافه به آن رستوران در آمدوشد باشد. حالا و در دهات‌شان هیچ خبر از این امکان‌ها نیست. 

حسینِ شماره‌ی دو اما بیش از آن‌چه خیال می‌کردم تطبیق‌پذیر است و حالا، به‌فراخور بضاعاتِ جغرافیا، روتینِ تازه‌ای پدید آورده: صبح‌ها آن‌قدر پیاده راه می‌رود که خسته شود و برای ناهار خود را به خانه می‌رساند و سپس می‌خوابد و پس از بیداری، توی پیام‌رسان‌های داخلی به معاشرت‌های مشروع می‌پردازد تا حوصله‌اش سر برود و بعد راهی دهات‌های اطرافِ دهات‌شان می‌شود تا دوستانِ آواره‌ی دیگرش را ببیند و این دیدارها را تا وقتِ خواب ادامه می‌دهد. راستی‌راستی حسینِ شماره‌ی دو آدمِ جالبی است.

محمد برای پروفایل‌اش در پیام‌رسانی داخلی «نمایه» گذاشته و همین دلم را می‌گیراند. نمایه‌گذاری برای من آخرین سنگر است و خیال می‌کنم هرکه نمایه‌دار می‌کند حسابش را، قیدِ «موقت» را زایل کرده است.

میلاد هنوز به پیام‌رسان‌های داخلی تن نداده. او که خبر ازتن‌دادگی‌ام دارد، تلاش می‌کند بیانِ غرورمندش را را در لفافه پنهان کند و کمی بَم‌تر از همیشه می‌گوید «هنوز به آن‌جا نرسیدم»

مکثی می‌کند و مکثی می‌کنم، و سپس از از فشارِ این سکوت به حرف می‌آید: هرچند، خیال کنم همین امروز و فردا «میلاد به [نامِ پیام‌رسانِ داخلی] پیوست» رو روی گوشی‌ت ببینی. چند ایموجی خنده توی سرم می‌چرخد. راستی‌راستی آدمی ذره‌ذره خفیف می‌شود.

Total
0
Shares
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

Previous Post

ده فروردین/ روز سی‌ویک

Next Post

پانزده فروردین/ روز سی‌وشش

Total
0
Share