ده فروردین/ روز سی‌ویک

«دنبال چیزی برو که به‌آن حسادت می‌کنی»

قریب به یک‌سال پیش و در دلِ یک گفت‌وگوی کِش‌دارِ طولانی، پس از آن‌که برای موجّه و پاشنه‌دار بودنِ بخشی از مفروضاتم نقلِ‌قولی از «محتوم»ِ ساپولسکی آوردم، با جمله‌ی «تو خیلی شبیه کتاب‌هایی که می‌خونی می‌شی» توی گوش‌ام زد. هم دردم آمد و هم عصبانی شدم. برداشتم این بود که مرا به سطحی مبتذل تقلیل داده است. به روی‌اش نیاورم که چقدر این جمله/ گزاره آزارم داده. از آن‌روز تا حالا، کمتر به روی خودم می‌آورم که چقدر به این جمله/ گزاره فکر می‌کنم. همین حالا هم در مقاومتی برای پذیرشِ صحت و سقم‌اش هستم.

نقلِ قولِ اولِ این یادداشت را که به‌وضوح زرد و انگیزشی‌ست، در میانه‌های کتابِ «بهتره با یکی حرف بزنی» خواندم و فی‌الفور گوشه‌ای یادداشت کردم. کتابی که حتی عنوان‌اش هم زرد است و اصلا دلم نمی‌خواهد وقتی در حال خواندنش هستم، کسی نگاهم کند. از آن دست کتاب‌هایی‌ست که اگر آدمِ درست و موجهی پیشنهادش نکرده بود، بی‌بروبرگرد از مقابلش می‌گذشتم و حتی زحمتِ تورق‌اش را هم به خود نمی‌دادم. ماجرای روان‌درمانیِ یک روان‌درمان‌گر را روایت می‌کند و از چالش‌های پذیرشِ نقشِ درمان‌جو برای یک درمان‌گر می‌گوید. نویسنده مدام بین اتاق‌های درمانِ مختلف می‌چرخد و تلاش دارد بینِ تجارب‌اش به‌عنوان درمانگر و مواجهه‌اش با فضای تراپی به‌عنوان درمان‌جو پیوندهایی برقرار کند و در نهایت من‌وشمای خواننده را نیز با این فرایندِ پُر از کشف و شهود همراه سازد. خیال می‌کنم یک‌جاهایی موفق می‌شود.

نقلِ قولِ اولِ این یادداشت را در دلِ شرحِ یکی از تجارب‌اش یه‌عنوان درمان‌گر  بیان می‌کند. زنِ مراجع به بیماری لاعلاجی دچار است و به‌زودی می‌میرد و در خلال فرایندِ مواجهه با این موقعیتِ سهمگین، تصمیم می‌گیرد با ترس‌هایش روبرو شود و تن به آن شیوه از زیستن دهد که تا پیش از این ماجرا بر خود روا نداشته است. خلاصه که آن زن که برای خودش و در کار خودش کیا و بیایی داشته، تصمیم می‌گیرد در این واپستین هفته‌های زندگی، از شغلِ دهان‌پر‌کن‌اش دست بکشد و به‌عنوان صندوق‌دارِ یک فروشگاهِ زنجیره‌ای، چیزی در مایه‌های افق کورش خودمان، مشغول به‌کار شود. 

برای منی‌که به‌ادعا و مشاهده‌ی دوستی‌که در ابتدای یادداشت آمد، شبیه کتاب‌هایی که می‌خوانم می‌شوم، این‌همانی‌سازی از اوجب واجبات است. یعنی، وقتی چیزی -هرچیزی- را می‌خواهنم -یا به هر طریق دیگری مصرف می‌کنم- باید بتوانم در دلِ آن روایت خودم را جای دهم. ببینم من کجای آن قصه قرار می‌گیرم و پس از آن، مبتنی بر جایگاهم، چطور داستان را می‌فهمم. این‌همانیِ من برای مواجهه و درکِ تصمیمِ آن زنِ نگون‌بختِ در شرفِ مرگ، تداعی آن در قالب جنگ است. 

هر دم بمب و موشکی می‌آید و هر دم چهارگوشه‌ی خانه می‌لرزد. حالا این ادعای  «هردم» به‌شدت اغراق‌آمیز است. چرا که از از دیروز عصر تا حالا خبری از صداهای مهیب نبوده است. اما بهرحال، تا این‌جای عمر، هیچ‌زمان خود را این‌چنین به مرگِ «ممکن» نزدیک ندیده بودم.

مرگ [برای من] همیشه دور، دیر و برای دیگران بوده است. سورئال‌ترین شیوه‌های مردنی که برای خود مفروض داشتم هم از امکانِ مرگ در موقعیت کنونی فاصله‌ی زمانی و نوعی داشته است. آن امکان‌های نیمه‌سورئالِ ممکنِ پیشین، مثلِ تصادف رانندگی یا زلزله یا سکته‌ی قلبی در خواب کماکان با احتمالی حداقلی روی میز هستند، اما حالا امکانِ مرگ بر اثر بمب و موشک بیشتر از آن‌ها ممکن می‌نمایاند و چندان هم دور و حداقلی به‌نظر نمی‌رسند.

کماکان، آن بخش از ناخداگاهم که عاشقِ حیات است و خود را کانونِ جهان می‌پندارد،  این‌گونه مردن بعید می‌داند. اما کم‌کم دارم به نقطه‌ای می‌رسم که بر بعید پنداشتن‌اش شک کنم. عکس‌های اصابتِ موشک به خیابان صابونچی و تصویرِ آدم‌های گریخته از مرگ را دیدم و دوباره، فی‌الفور، این‌همانی  کردم. من توی آن خیابان در کافه‌ای صبحانه خوردم، در خانه‌ای شب‌نشینی داشتم و بارها در کوچه‌های اطرافش دنبالِ جای پارک گشته‌ام. بپذیرید که وهم‌انگیز است دیگر!

حالا، با این‌همه آسمان و ریسمان، بهترینِ شیوه‌ی زیستن در این زمان و مکان برای من چیست؟ کدام حسد را باید دنبال کنم؟

«دنبال چیزی برو که به‌آن حسادت می‌کنی»

این‌جمله توی سرم می‌چرخد و موقعیتی گروتسک پدید می‌آورد. در این زمان و مکان باید چگونه به مرگ اندیشید؟ باید قریب‌الوقوع در نظرش داشت و به زندگی‌های نازیسته فکر کرد و دنبالِ گزینه‌های به‌ظاهر احمقانه‌ای بود که در شرایط عادی سمت‌شان نمی‌رویم؟ یا کمامان، به‌روی خودمان نیاوریم و سر در اخبار بجنبانیم و مرگ را برای دیگرانی دور در نظر بگیریم و خود را بری از حوادث بدانیم؟

Total
0
Shares
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

Previous Post

نه فروردین/ روز سی [ناسفرنامه‌ی شمال]

Next Post

دوازده فروردین/ روز سی‌وسه

Total
0
Share