«ی» تعدیل شده، همین دیروز فهمیده و هیچ تعجب نکرده. از دو تعدیلِ سالِ قبل جانِ سالم بهدر بُرده و حالا دیگر وقتش بوده، اینطور میگوید. میگوید تا دو ماه آینده نمیترسم، بعدش اما چرا. امین در میانهی گفتوگویی معمولی -بیهیچمقدمهای- میگوید کاش در همان هجده دی مرده بودم و سپس دنبالهی همان گفتوگوی معمولی را میگیرد و من به رویاش نمی آورم که این گزارهی بیارتباط به زمینهی گفتوگوی معمولیمان چقدر آزارم داده. «پ» از اضطرابِ رفتن سرِکارِ حضوری دچار بیرونروی مزمن شده و دمبهدقیقه توی دستشویی است و در میانهی یکی از این رفتوبرگشتها به موال، صادقانه میگوید همچون سگی ترسیده. از رضا میپرسم «حسرتِ گذشتهات را داری؟» و میگوید نه و چون با پیشفرضام در تغایر است و چون حسرت را شکلی از کنشگری برای بهبود آینده میفهمم و چون با رضا خیلی بیرودربایستی هستم، با تعجب میپرسم «وا! چطور نداری؟» و چون رضا میداند از جیکوپیکِ زندگیاش خبر دارم میگوید «والا بهتر از اینی که هستم نمیشد بشم» و چون همیشه بر این باور بوده و هستم که رضا زیادی خودش را آندراستیمت میکند نمیپذیرم و میگویم خفهشو.
هوای تهران خیلی هوای خوبی است. انگار شمال باشد. انگار بهار باشد. آدم دلش میخواهد مدام راه برود، حتی اگر همچون من خردهسنگی در کفشِ چپاش باشد و حوصله نکند جایی بایستند و از شرّش خلاص شود. حداقل دیشب، وقتی برای گذاشتنِ کیسهی کممحتوای زباله تا سر کوچه رفتم و یکدورِ اضافه برای بازگشتن بهخانه زدم اینطور بود.