بیست‌وهفت اسفند/ روز نوزدهم

از همه‌ی کانال‌های خبری خارج شدم و فقط یکی-دوتا را نگه داشتم و به همان‌ها هم بر خلاف روزهای نخست، مدام سر نمی‌زنم. خبرها دیگر از مرزِ تکرار گذشته، پیش‌بینی‌پذیر شده‌اند. خبرهای مهم از مسیرهای دیگری می‌رسند. در گروه‌های مختلف، آدم‌ها از کسانی‌که آن‌کسان به دیگرانی مطلعْ مرتبط‌اند، نقلِ قول می‌آورند. آب‌وتابِ برخی خبرها زیاد است و بسیاری کم. معنای «ارزشِ خبری» تغییر کرده. رخدادهایی‌که تا همین سه هفته پیش می‌توانستند تیتر یکِ تمامِ روزنامه‌ها شوند، حالا در میان انبوهی مشابه از گم‌وگور می‌شوند. 

دیگر کارِ چندانی با اینترنت ندارم. خو گرفته‌ام به این وضع انگار. در روزهای نخست، مستاصل، هر ساعت تلاش می‌کردم ببنیم کدام کانکشن وصل می‌شود و کدام پروکسی عبارتِ updating را آن بالای صفحه می‌آورد. حتی اگر راست نمی‌بود و چیزی آپدیت نمی‌شد، باز قوت قلبی به‌حساب می‌آمد. ، حالا اما نه، بیخیالم. با این تنها کانکشنی‌که به‌سختی و در ساعاتی محدود وصل می‌شود، کار خاصی نمی‌توان کرد جز نشرِ همین لاطائلات، این آخرین سنگرِ باقیمانده که احساس زنده و جزئی از جمعی بودن را ارضا می‌کند. 

ساعتِ سه‌ی صبح خبر آمد که پردیس را زده‌اند و فی‌الفور یادِ ثمین افتادم که همین دوروز پیش نوشته بود تا چهارشنبه خانه‌ی پردیس‌ام و اگر وقت و حوصله کردی بیا. همان ساعتِ سه‌ی صبح حالش را پرسیدم و بعد دیگر بی‌هوش شدم و صبح که خبر از سلامت‌اش داد، ادامه‌ی احوال‌پرسی‌مان را پیش بردیم و برای هم پیشاپیش سالِ خوشی را آرزو کردیم.

امروز دو-سه دوستِ نه‌چندان نزدیکْ احوال‌پرسان شدند. تعجب‌آور و البت خوشایند بود. گمان می‌کنم ما، آدم‌های مانده در این وضعِ لاکار، هرکدام‌مان در لحظاتی، زمانی‌که ذهن‌مان از توجه به چیزهای نزدیک و پرتکرار مغزمان خسته می‌شود، تلاش می‌کنیم به چیزها و کسانِ دورتر بیاندیشیم و به‌نحوی، خود را از خود منحرف کنیم. این‌هم یک‌جور تلاش برای تجربه‌ی شیوه‌های کمتر آزموده برای تاب‌آوری‌ست دیگر.

خطر کردیم و رفتیم مرکزِ شهر و از ترافیکِ آدم‌های پرچم‌به‌دست و ماشین‌های شیشه‌نویس‌شده گذشتیم و جایی در همان اوایلِ ایرانشهر پارک کردیم و خودمان را توی ثالث که کرکره‌هایش را تا نیمه پایین کشیده بود جا دادیم. خلوت‌تر از همیشه و به‌مراتب خلوت‌تر از هرِ دوروزمانده به نوروزی. کتابدارها بر سر اینکه کتاب‌های موراکامی را در کتاب قفسه بگذارند، بحث می‌کردند. برای امیرمحمد از پیمان هوشمندزاده، برای هلن از گلی ترقی، برای حسین از سیمون دوبوار و برای امین از پوما چودورن هدیه خریدم. 

نشستیم توی کافه‌ای همان حوالی که تمام میزهای‌اش پر و بی‌اعتنا به ماهِ قمری، فعال بود. به خنده گفت «رزولوشن‌ات برای سالِ تازه چیست؟» و به خنده گفتم نمی‌دانم. راستی‌راستی نمی‌دانم. 

خانه را مرتب کردم. مرتب، نه از آن مرتب‌های مامان‌پسند، که در قدرِ بضاعت و استانداردهای خودم. خرت‌وپرت‌های ریزه‌میزه را از چهارگوشه‌ی خانه جمع کردم و ظروفِ شسته را در طبقات خودشان گذاشتم. لباس‌های کثیف را در سبدِ مخصوص ریختم و روی کانتر آشپزخانه را دستمال کشیدم. شوفاژها را بستم و ضامنِ قفلِ پنجره‌ها را هم کشیدم. خانه حالا، تمیز و آماده برای ترک گفتن است. 

به چهارگوشه‌ی خانه، که خدا می‌داند چقدر دوستش دارم و چقدر از هر خانه‌ی دیگری که داشتم برایم خانه‌تر است، نگاه می‌کنم. همه‌چیزِ این‌جا، به‌جز پرده‌ها و کاغذدیواری‌ها و مبل‌ها، باب طبع‌ام است. هرسه را بنا بود همین ماه تغیر دهم. حالا اما، باید با این تردید از دَرَش خارج شوم که آیا بارِ بعدی که وارد می‌شوم، اگر بشوم، همین‌شکلی مانده یا نه. خیال دارم پما چودرونی‌که برای امین خریده‌ام را در راه بخوانم.

Total
0
Shares
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

Previous Post

بیست‌وپنج اسفند/ روز هفدهم

Next Post

چهار فروردین/ روز بیست‌وپنج

Total
0
Share