حذفِ کانالِ «موقت»ام در «بله» همزمان شد با قطعِ دسترسیِ محدود و قطرهچکانیام به بیرون. متوجه منظورم میشوید؟ ملتفت هستید چرا نمیتوانم بهشکلِ خیلی مستقیم بگویم منظورم چیست دیگر؟ الو؟
بهرحال، همزمانیِ نامبارکی بود و زمینههای شخصی و بافتاری را برای تجربهی توهم فراهم کرد. کدام خط قرمز را رعایت نکردم؟ چه نوشتم که نباید؟ غمِ ماجرا آنجا بیشتر میشود که پس از نوشتهی دیروز اقلاً سهنفر به انحای مختلف با «از خودشانی» گفتن، نواختندم. [خطِ قبلی، خطِ قرمزی را لمس نکرده باشد؟]
تازه فهمیدم از ریسمانِ سیاه و سفید ترسیدن یعنی چه و پارانویا دقیقاً -یا اقلاً، تقریباً- چه شکلیست. داییجان ناپلئونِ درونم بیدار شده و احتیاطی مشمئزکننده را در پیش گرفته. بیستوچهار ساعت هم نگذشته از زمانیکه در پاسخ به استفهامِ انکاری امیر که گفت «آدمِ ترسویی هستی؟» گفتم نخیرها. [برادرِ بزرگتر، واقعاً حواسش بههمهچیز هست و مدام نگاهمان میکند؟]
ترسیدهام و به روی خودم نمیآورم. ترس هم ساحاتی دارد و مدارجی. پلکانیست و در هر مرتبه، بخشی از آدمی را در بر میگیرد. خیال میکنم مراتبش را بهخوبی پشت سر گذاشتم و دارم از مرحلهی «ترسِ بیانِ مفروضات» به قلّهی «ترسِ تخیل» که همان خودممانعتی از تفکر است میرسم. بعدش چگونه است؟ کسی آنجا بوده؟
زهرا پیام نوشته چرا فلانی را به کارگاه دعوت نمیکنی و میپرسم چطور؟ چطور در اینجا بهمعنای «چرا این پیشنهاد را میدهی؟» نیست و دقیقاً معنای چطور میدهد: از چه طریق؟ میگویم آبباریکهام قطع است و میگوید معمولاً زود وصل میشود و میگویم فکر نکنم، شبیهِ آن اینفلوئنسری که فکر نکنمهاش معروف است. میدانید که را میگویم.
دیشب با حسینِ شمارهی یک قرارومدارِ استخر گذاشتیم. امروز رفته توی پولتیکت و دانهدانه گزینههای فعال را مرور کرده و کامنتهای له و علیه را خوانده و فاصلهشان با مراکز حساس را سنجیده و به یک شورت لیستِ سهتایی رسیده و پس از توضیحِ pros & cons هرکدام میپرسد کدام و میگویم هرکدام. خیال میکنم آن طفلِ معصوم انتظارِ مداقهی بیشتری از من داشت که ناامیدش کردم. [نکند همین چهارتا دانه دوستِ بهدردبخور را همینطور برنجانم و زیر بمب و نظارت، تنها بمیرم؟]