نه فروردین/ روز سی [ناسفرنامه‌ی شمال]

همه‌ی شمال‌رفته‌ها در همه‌ی زمان‌ها، از میانه‌های سفرشان -و در برخی موارد از همان آغاز- درباره‌ی روز و ساعت و مسیرِ بازگشت‌شان بحث‌ها می‌کنند و تلاش‌ها می‌دارند که در ترافیکِ فلج‌کننده گرفتار نیایند و بتوانند در کمترین زمانِ ممکن به مبدا بازگردند. آن‌ها می‌خواهند با بررسی پیاپیِ ویز و نشان و در تماس مکرر با ۱۴۱، راهی برای  فرار از دشواریِ گاز و کلاچِ مداوم بیابند و توأمان، داستانی از تیز و زرنگ‌بودگی خود در مسیریابی به‌دست آرند تا در جمع‌های دوستانه و خانوادگی نقل کنند.  ما نیز چنین [متوسط] بودیم و پس از ملاحظات و مداقّات فراوان، تصمیم گرفتیم امروز صبحِ زود، صبحِ خیلی خیلی زود، باز گردیم. غافل از آن‌که چون از مناطق جنگی فاصله‌‌ی زمانی و مکانی یافته بودیم، مساله‌ی جنگ را نیز تا حدی فراموش و از نظامِ تصمیم‌گیری‌مان خارج کردیم و الگوی ترافیکِ امسال را با همه‌سال یکسان پنداشتیم. لکن، هنوز به ابتدای جاده چالوس نرسیده، خود راه گرفتار میانِ صدهامیلیون تهرانیِ دیگر یافتیم که هرکدام‌شان خود را گرفتار میانِ صدهامیلیون تهرانی دیگر می‌یافتند.

همه‌ی ما میلیون‌میلیون سواره، مدام بین پدال‌های مختلف در رفت‌وآمد بودیم و برای رسیدن به تهرانی بی‌تابی می‌کردیم که همین چند روز یا چندده روز پیش از آن گریخته بودیم و هیچ هم به روی خودمان نمی‌آوریم که شکلی از گریز را تجربه کرده‌ایم و حتی اگر به خود یا دیگران می‌گفتیم «می‌رویم آب‌وهوایی عوض کنیم» باز از گریزِ ماجرا چیزی کم نمی‌کرد و حتی بدتر، بدترش می‌نمود.

ما خوش‌شانس بودیم که هم خانه‌ای در یکی استان‌های شمالی داشتیم و هم اقوامی، که هم پول زیادی خرج نکنیم و هم حوصله‌مان اندازه‌ی علی این‌ها سر نرود. علی این‌ها پول زیادی خرج کردند، اما کسی را در استان‌های شمالی نداشتند و به همین خاطر، حوصله‌شان از روز ششمِ سفر سر رفته و آن‌طور که علی می‌گوید، این بخش دردناک‌تر از پولِ زیادی‌ست که خرج کرده‌اند. آن‌ها طی سفر هفده روزشان، که به مراتب بیشتر از هر سفر خانوادگی دیگری بوده که تا این زمان تجربه کردند، فقط خودشان چهارتا را داشتند و طبعا فقط خودشان چهارتا را مدام تماشا کردند. آن‌ها چون به ماهواه و اینترنت دسترسی نداشتند، نتوانستند سرشان را با چیزهای دیگر گرم کنند. همچنین به‌قول فاطی چون «دیگه حال‌مون از هرچیز سبز و خیس به‌هم می‌خورد» از همان روز چهاروپنج دیگر بی‌خیال جنگل و ساحل‌گردی شده‌اند. لاجرم، به‌هم‌پریدن را آغاز کردند. بنا بر شنیده ها، هم فاطی با علی دعوای سفتی کرده و هم مامانِ فاطی به فاطی گفته «برم همون تهرون و زیر موشک بمیرم تا از دستتون راحت شم»

بالاخره بابای فاطی که عاقل خانواده‌شان است، صبحِ روز هجدهم از خواب پا می‌شود و قاطعانه می‌گوید جمع کنید برگردیم . این تصمیم در حالی اتخاذ شده است که پول آن ویلایی که می‌شد از روی عکس‌هایش فهمید حسابی قشنگ است و راستی‌راستی پول زیادی بابتش پرداخت شده را تا یک هفته‌ی دیگر داده بودند. ببینید پیرمرد به کجایش رسیده که این‌طور به مالِ دنیا پشت کرده.

من را در روزهای نخست سفر با یک یا دو من عسل هم نمی‌شد خورد. بیچاره والدین، که هر تلاش کردند. دو روز آخر اما ورق برگشت. آدمیزاد از هیچ چیز خبر ندارد. من هم از آن رودخانه‌ی پشت خانه خبر نداشتم و اگر شوهرخاله‌ی امیرمحمد نمی‌گفت پشتِ خانه‌مان رودخانه است و امیرمحمد اصرار نمی‌کرد با لنسرِ دایی‌اش ماهیگیری را تجربه کنیم، بعید بود از نزدیک ببینمش. دو روز پایانی، وقت و بی‌وقت آن‌جا بودم.  صندلی تاشوی بابا را بر می‌داشتم و عقب ماشین می‌انداختم و می‌رفتم جایی در آن کرانه می‌نشستم و هیچ‌کار نمی‌کردم. همین الان دلم برای آن‌جا تنگ شده است.

ساره از تایم‌زونی به‌مراتب دورتر نوشته «بیشتر بنویس» و منظورش این است که بیشتر [از جنگ] بنویس. نیت‌خوانی نکردم، ازو پرسیدم «منظورت اینه بیشتر از جنگ بنویسم» و گفت «وا! نه! هرچی دوست داری بنویس» و من اصرار ورزیدم که «جونِ من منظورت جز اینه؟» که سرآخر گفت «اِمم. نه. یعنی آره. نمی‌دونم. خب، لای این‌همه خبر آدم دلش می‌خواد بدونه آدما الان اونجا واقعا چطوری زندگی می‌کنن دیگه»

این‌جا را نیت‌خوانی می‌کنم و به‌او نمی‌گویم: آن‌ها دل‌شان برای ما می‌سوزد (که حق دارند) و به‌شکلی ناخواسته و نادانسته ترجیح می‌دهند فلاکتِ بیشتری را تجربه کنیم. یا دست‌کم، تصویرِ دقیق‌تر (وبیشتری) از فلاکت مان دریافت کنند. نه‌که آدم‌های بدطینت و بدخواهی باشندها، نه. گویی هرچه ملودرامِ ماجرا بیشتر باشد و سوزوگذازِ بیشتری را در بر گیرد، آن بُعدِ خودآزارطلبی‌شان بهتر و بیشتر ارضا می‌شود. صورتِ دیگری به این فرضم می‌دهم و می‌نویسم «خب راستش رو بخوای، ما از صبح که بیدار میشیم تا شب که می‌خوابیم که به جنگ فکر نمیکنیم» و بعد ارجاعی به «کمونیست رفت و ما ماندیم» و ارجاع دیگری به «زنی در برلین» می‌دهم که هردوشان به جنگ و سایر بدبختی‌های انسان علیه انسان مربوط است. همچنین به‌او می گویم که «سیم‌کشی مغز آدمیزاد این‌طوره دیگه. از توی فلاکت راه باز می‌کنه و بعد به خودش جایزه می‌ده و اسم‌شو می‌گذاره تاب آوری»

 ساره در در پاسخ پایانی‌اش می‌نویسد «خفه‌شو بابا» و من نیز در پاسخِ پایانی‌ام چیزی غیرقابل انتشاری می‌نویسم که امید دارم فردای آزادی امکانِ نشرش فراهم آید. آمین.

Total
0
Shares
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

Previous Post

چهار فروردین/ روز بیست‌وپنج

Next Post

ده فروردین/ روز سی‌ویک

Total
0
Share