بیست‌وپنج اسفند/ روز هفدهم

گویا دیشب بدجور کوبیده غرب را. و کرج را. پرهام، محبوبه و دنیای اقتصاد، هرسه حوالی ۳:۲۰ دقیقه‌ی بامداد گزارش‌های نیمه‌میدانی دادند و من آن‌ها را ۱۰:۲۰ دقیقه‌ی صبح خواندم. از خبرهای رسمی و گمانه‌زنی‌های غیررسمی، این‌طور برمی‌آید که مهرآباد یکی از اهداف بوده.  وهمی بَرَم می‌دارد که چرا صداهایی که «مهیب» توصیف شده‌اند، بیدارم نکرده؟ گزارشگران اغراق کرده‌اند یا من خوابم سنگین است؟ نکند شرطی‌سازی کلاسیکِ پاولف در این مساله‌ی حیاتی نیز واردِ عمل شده و آن بخشِ هشیارِ مغزم در خواب، صداهای «مهیب» را به‌عنوان «زمینه‌ی طبیعی» شناسایی کرده و از صدورِ فرمان هشدارِ بیدارباش جلوگیری به‌عمل آورده؟ حالا نه آن‌که خانه‌ام بیخِ فرودگاه باشد، کیلومترها فاصله‌ست. اما خب، بهرحال. 

نانِ تست را توی دستگاه گذاشتم و بالای سرش ایستادم تا کار را تمام کند. در همین حین و به موازاتی‌که هادی پاکزاد می‌خواند «چیزی نیست که نگفته باشم» به این فکر می‌کنم که اگر در خواب بمیرم خیلی ناجور و حتی احمقانه است. ترجیح می‌دم هراسِ پیش از مرگ را تجربه کنم، تقلای مذبوحانه‌ای برای فرارِ از آن داشته باشم و حداقل ببینم چطور می‌میرم. این‌ها دیگر پایه‌ترین حقوقی‌ست که می‌توانم برای خود تصور کنم، هرچقدر هم که مبتذل باشد.

پنج روز دیگر سالْ تازه می‌شود. در همه‌ی پنج‌روزمانده‌‌به‌نوروزهای پیشین که گفتم «احساس خاصی ندارم» دروغ گفتم. چون این‌حالِ بی‌حالیِ حالا را تجربه نکرده بودم. راستی‌راستی، آخرین چیزی که مهم می‌نمایاند عید است. هرچند همین‌حالا هم خیال نمی‌کنم راست بگویم، که اگر آن‌قدر که ادایش را در می‌آورم علی‌السویه بود، این پاراگراف این‌جا نمی‌آمد.

محبوبه عباراتِ احتمالاً حساس را اینطور می‌نویسد: ب ه ف ل ا ن ج ا ح م ل ه ش د ه. می‌گوید شنود بی‌داد می‌کند. سیم‌کارتِ فلانی را به‌خاطر حرف‌های سیاسی مسدود کرده اند. خواهرانه توصیه دارد  که احتیاط کنیم، به من و آن‌دیگر برادرمان، در گروهِ سه‌تایی‌مان که نام‌اش «ما سه تا» است.

 پرهام به‌جای ایران اینترنشنال می‌گوید اون‌تر فانکشنال. می‌گوید شنیده حتی بردن نام آن شبکه پای تلفن هم هزینه دارد. می‌گوید اوضاع خیط است و باید حسابی مراقب بود. می‌گوید خُب.

محض مزاح، عکس آن عموی سیبیلویی‌که نماینده‌ی یکی از احزاب کرد است و به‌خاطر شباهت‌اش به یکی از بازیگرانِ سریالِ شب‌های برره معروف شده را جای تصویر «نمایه»ی گروه‌مان در بله می‌گذارم. امین می‌خواهد فورا حذف‌اش کنم، که اگر در ایست‌وبازرسی‌ای جلومان رو بگیرند و گوشی‌مان را چک کنند و به‌آن تصویر بربخورند، نمی‌شود توضیح داد که محض مزاح بوده است. پُر بی‌راه نمی‌گوید و می‌گویم خُب. حالا گروه‌مان که عنوانش را نمی‌توانم بنویسم، فاقدِ تصویری در بخش نمایه است.

همه‌ی این‌ها و بسیار مراعات‌های دیگری‌که از هراس برمی‌آیند، مرا یاد زندگی آدم‌ها در سال‌های پایانی کمونیسم در جماهیر مختلف شوروی می‌اندازد که در کتاب‌هایی که به‌قلم نویسندگانی‌که در آن دوران زیسته‌اند و سال‌ها پس از سقوط شوروی منتشر ساختند، خواندم. که چگونه در آن زمانه جو‌ک‌های خودشان را ساختند، زبانِ رمزی بومی‌شان را پدید آورند و خلاصه به هر ریسمانی برای دوام‌آوری چنگ انداختند. خیال می‌کنم ما هم حالا، بی‌آنکه الزاما خودمان حواس‌مان باشد و بدانیم، داریم راه‌هایی برای تاب‌آوری می‌سازیم.

Total
0
Shares
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

Previous Post

بیست‌وسه اسفند/ روز پانزدهم

Next Post

بیست‌وهفت اسفند/ روز نوزدهم

Total
0
Share