حالای پارسال، تجریش غلغله است. سبزهفروشها و سمنوپَزهای آن حوالی که معلوم نیست تا همین ده روز قبل شغلشان چه بوده، داد و بیدادی راه انداختهاند که بیا و ببین. بعید است توی قائم راه بروی و تنه به تنهی کسی نزنی. کسی بر نمیگردد که شاخوشانهای بکشد اما. مردم بسیارند در همهجا. همهچیز بیشتر از هروقت است.
جماعتی مقابلِ آن کبابفروشی کوچکِ توی بازارچه، که نانِ لواشِ تازه را در ترکیبِ گوجهی پختهی له شده و کرهی مذاب میخواباند و لایاش یک سیخ کوبیده میگذارد و با دو دستکش یکبار مصرف برایت میآورد صف کشیدهاند تا جایی باز شود و آن ترکیبِ چرب و حقیقتا ناسالم را بخورند. عمو فیروزها، آنجا و همهجا هستند و با دایرههای کوچکشان میچرخند و میخوانند و و سوژهی عکس و فیلمِ مردم میشوند. فیلمهای رقصِ ناگهانی کسانی در بازارهایی بهسرعت وایرال میشود. مهم نیست خواننده چقدر بد بخواند و رقصنده چقدر بد برقصد. چرا که زیباست در کوچه و خیابان رقصیدن، خاصه اگر سنوسالی از رقصنده گذشته باشند.
میخریم مدام. هدایای نوروزی میفرستیم و میگیریم. همهچیز روی دور تند است. غرولند میکنیم که نمیفهمیم این شلوغیِ بیجا را. نالانیم که چرا باید اینهمه در ترافیک بمانیم و مسیرِ ده دقیقهای را دو ساعت طی کنیم. اما باز میرویم و بخشی از ترافیکِ نالازمِ لازم میشویم. اضطرابهای اجتماعی خفهخون میگیرند برای این روزها، برای تجریشها. که هر میدانی در این شهر و هر شهری تجریش است.
مامان از همینروزهاست که روزی چندبار قرارِ سبزیپلوی شبِ عید را یادآور میشود. که میخواهد زود بروم. که از شبِ قبلش بروم. که آجیل نگیرم که برایم ستانده. که شیرینی و هیچ چیز دیگری نخرم که همهچیز هست. از همین روزهاست که سفرهی ترمهی هفتسین را جایی از سالن پهن کرده و همهی سینها را، که همیشهی خدا بیشتر از هفتتاست و همیشهی خدا هم توضیح میدهد مبنا هفت سینِ خوراکیست و ساعت و سکه را نباید جزء سینهای اساسی سفره بهحساب آورد- روی آن قرار داده. تنگ ماهی را نیز هم.
فرناز قاضیزاده، زنده از لندن برایمان از گرانی لجامگسیختهی اقلام شب عید میگوید. که گوشت کیلویی چقدر شده و میوه چگونه نایاب است. که توضیحِ رئیسِ وقتِ میادین میوه و ترهبار با واقعیتِ میدانی تطابق ندارند و کارِ دولتیان در تنظیمِ بازار لاکار مانده. اما باز هم مردم میخرند. ما هم میخریم. همه، مدام و مدام میخریم. بیاعتنا به فرنازها و ناجیهها. حتی بیاعتنا به فردای خودمان.
حالای حالا را نمیدانم. تا همین دیروز، مرکزِ خریدِ نزدیکِ خانهام بسته بود و درپوشهای ضخیم و خشنِ مشکیاش که تازه در دیماهِ همینسال نصب کردند را تا بیخ پایین کشیده بود. تازهای بیبیسی دیگر از تجریش و بازار و صفوف خلوت یا شلوغِ قصابیها نیست، که از بغداد و رامالله و بیروت است. نفیسه کوهنورد حالا بیاعتنا به نوروز، لباس رزم پوشیده و با لرزشی همیشگی در صدا از آمار پرتابهها میگوید.