دارد میزند. جایی در دور را. همین الان، با وقفههایی نه آنچنان دراز و نه آنقدر کوتاه. حالا همهمان خبره شدیم در توصیفِ اصوات. میدانیم کدام پدافند است و کدام بمب. فاصلهی هواپیماها را نیز بسته به شدتِ لرزشی که میسازند، تخمین میزنیم. اگر فاصلهی زمانی بین صداها کوتاه باشد یا منبعِ صدا را نزدیک احساس کنیم، وضع را بغرنج میپنداریم. گاهی هم صدا دور اما مهیب است. نمیدانم چطور توصیفاش کنم، اما تو میفهمی که جای دوری را محکم کوبیده.
هرکداممان چند منطقه داریم که بیشتر از باقی نگراناش هستیم. برای من، جز جای خانهام، مناطقی در غرب و شرق و جنوب و شمال و مرکز است. کاش تهران اینقدر درندشت نبود.
ویپیانِ قبلیام یکروز بیشتر دوام نیاورد، اما اینیکی -بزنم به تخته- حالا دو روز است که کجدار و مریز سرپاست. پیام برایم خرید و پس از تغییر یکی از حروفِ کانفیگ، روی اساماس فرستاد. بهنظرم میتوانست یکی از اعداد آیپی را عوض کند، اینطور معقولتر بود و فرارِ منطقیتری از شنود بهحساب میآمد.
فروشنده حلالخور است. در کانالش مینویسد که فعلا فروش ندارد تا بتواند ثباتِ اتصالِ همینها که تا حالا خریدند را پایدار نگه دارد. پایدار اینجا یعنی، اتصالِ پراکنده در روز با سرعتی که بشود پیامهایی متنی فرستاد و دریافت کرد.
دستور تخلیه ی مناطقی منتشر شده و همه داریم برای هم فوروارد میکنیم. خانهی رضا درست در نقطهی میانیِ یکی از آن محدودههای قرمز شده است. زنگ زدم و از خواب پراندماش. فیالفور از جایی خواند که منیریه هم در کار است. تُندی به حسین زنگ زدم و گفت که در حالِ خروجاند. دیگر نپرسیدم که من چندمین نفری بودهام که زنگ زده. دروغ چرا، آدمی حسِ سوپرمن بودن پیدا میکند که جانِ دیگرانی را نجات داده.
امیر مناطقِ قرمز شده را با نشانیهاییکه کنارشان نوشته مطابقت داده و فهمیده چندان دقیق نیستند. یعنی مثلا منیریه اصلا در آن محدوده نیست، اما چهارراه ولیعصر چرا. حالا مبنا کدام است؟ این جماعتِ نِرد از هر موقعیتی برای نِردیگری بهره میبرند. دستِ خودشان نیست انگار.
بهرحال، بر سر آنکه ویلا در کانون حملات خواهد بود مناقشه نیست. دلم کافههای آنجا را خواسته. کافه ث که پاتوقمان بود با اسما و حالا ماههاست بسته شده و پس از آن جایی فراپهی خامهدار گیرم نیامد.