بیست اسفند/ روز دوازدم

خب، هر دقیقه‌ای‌که از دوازده‌ِ شبِ امشب بگذرد یعنی بیشتر از جنگِ قبلی تاب آورده‌ایم. طی یکی-دو روزِ گذشته، از آدم‌های مختلف شنیدم که امید داشتند -و دارند؟- جنگ در روزِ دوازده تمام شود. گویی پیمانی ناگفته بسته شده که جنگ‌هامان -حداقل در این‌سال- بیش از این به‌درازا نکشد. یادِ آن‌روزی افتادم که در میانه‌های جنگِ قبلی، سناریوی خوش‌بینانه‌ای را برای بهامین تعریف می‌کردم و او، با فراست شنید و وقتی تمام شد گفت «خیال می‌کنم به سندرم خوش‌بینی دچاری» و کمی بعدترش، احتمالا وقتی کِدِر شدن‌ام را دید،‌ اضافه کرد «البته، همه‌مان دچاریم» 

هیچ‌وقت نرفتم ببینم اصلا سندرمی به‌این نام شناسایی شده یا نه، اما خیال می‌کنم که راست باشد. بنا به مرجعِ معرف، که بهامین باشد، وقتی آدمی زیر فشار است، سناریوهایی را محتمل می‌داند که به به مذاق‌اش خوش‌تر بیاید. حالا، آن آدم‌های مختلف که یادم نیست که‌ها بودند، احتمالا به همان سندرم دچار بوده‌اند -و هستند؟-


آدمی در زمانه ی جنگ با مساله‌ی کمبودِ رویداد مواجه است، خاصه اگر اینترنت هم نباشد. یا مثلِ این یکی-دو روزِ من، قطره‌چکانی باشد. اصلا راستش را بخواهید، اینترنت دیگر کاربردش را از دست داده. تا وصل می‌شوی، هیجانی سرتاپای‌ات را فرا می‌گیرد و بعد از چند دقیقه فرو می‌نشیند. کار که نمی‌شود کرد با این‌مقدارِ بایتی که می‌رود و می‌آید، فقط می‌توان تویتر و تلگرام را باز کرد و دید بقیه چه گفته‌اند. تویتر شده مزه‌پرانیِ بیرونی‌ها با چیزهایی که برای ما دشواری‌ست. تلگرام هم، خبرهایی که در یک شرایط عادی مهم قلمداد می‌شدند، اما حالا و در وضعیتی که هر لحظه زیر بمب و موشک‌ایم دیگر اثری ندارد. اصلا، حداقل برای من دیگر نفسِ «مطلع بود» از اهمیت ساقط شده است انگار. خدای من، نکند دارم افسرده می‌شود؟ این‌یکی را کم داشتم.


عرض می‌کردم. آدمی در زمانه‌ی جنگ با مساله‌ی کمبودِ رویداد مواجه است. نه که حالا در زمانه‌ی غیرِ جنگ زندگی‌مان سرشار از رخدادهادهای محیرالعقول و کنش‌های اثرگذار بوده باشد. نه. کارهای معمولی‌مان هم دیگر حداقلی شده. طی روزهای گذشته، به تناوب، یکی از ما سه نفر در گروهی روی «بله» که نام‌اش «سه» است  نوشته «دلم کافه می‌خواهد»

ترکیبِ ناجالبی‌ست، جنگ و رمضان. جنگِ قبلی یک‌عصر رفتیم کافه‌ی دهباشی و یک‌عصر هم کافه‌ی افشاریان. خودشان پاکار بودند. چقدر فرق دارد این‌دو جنگ با هم. قبلی انگار کمتر جنگ بود. دعوا بود.


باز عرض نکردم. آدمی در زمانه‌ی جنگ با مساله‌ی کمبودِ رویداد مواجه است. روزها همه شبیه به هم. خوردن و خوابیدن، خواندن و دیدن. بعد از بیداری رفتم قدمی بزنم و خواستم خلافِ مسیرِ مرسوم، از سمتِ راست بپچیم و یک‌باره، خودم را در کنارِ مدرسه‌ی درندشتی یافتم که خب، تعطیل بود. جنگ هم نبود تعطیل می‌بود. چرا که امروز تعطیلِ رسمی‌ست. در گروهِ دانشگاه هم نوشته «امروز تعطیل رسمی است» و چه مسخره. مثلا دیروز که تعطیلِ رسمی نبود، کسی در کلاس‌های آنلاین حاضر شد؟ اصلا چه مسخره‌تر این‌که کلاس و درس و دانشگاه برقرار است.

ادامه‌ی عرضم. از کنار مدرسه‌ای رد می‌شدم که به درازای تمامِ طولِ کوچه بود. یادِ آن خبری افتادم که گویا برخی مدارس را هم به بهانه‌ی تجمع نیروهای نظامی زده‌اند -یا می‌زنند؟ آن‌قدر خبر و شبه‌خبر شنیده و خوانده‌ام که دیگر یادم نیست کدام‌ها ماضی و کدام‌ها مضارع‌اند- خودم را در آن کوچه‌ی عریض و به‌راستی طویل تنها یافتم. سمتِ دیگر، مقابل مدرسه، حصارِ مجتمع جذاب و چندده‌بلوکه‌ایست که دوست دارم خانه‌ی بعدی‌ام در آن باشد. بی‌اختیار، گام‌هایم تندتر شد و هم‌زمان به این فکر می‌کردم که اگر بمب‌افکنی ناغافل در هوا ظاهر شد، آن‌قدر چابکی دارم که از آن حصار جستی به آن‌سو بزنم؟‌خودم از این انتظار که از خود داشتم، خنده‌ام گرفت. بهرحال، این شد رویدادی در این زمانه‌ی بی‌رویدادی.


آمدم خانه. به سامان پیام دادم که امروز هستی؟ سامان، آرایشگرم است که طی ۴-۵ ماه گذشته فقط یک‌بار روی سرم کار کرده. دستش یک مشکلی پیدا کرده و همکارانش کار را راه می‌اندازند. اما من هنوز از او وقت می‌گیرم. او هم با یکی از همکارانش هماهنگ می‌کند و هر بار زیر دستِ یکی‌شان، احتمالا بیکارترین‌شان می‌نشینم. شکایتی ندارم. سرم پیچیدگی خاصی ندارد. 

این‌بار بنا بود زیرِ دستِ همکارِ تازه‌شان بنشینم. سامان، چم‌وخمِ نداشته‌ی سرم را منتقل کرده بود. خوشم آمد. مشغول شد و صحبت‌های مرسومِ آرایشگاه‌های مردانه در گرفت. صندلی کنار هم کمی بعد اشغال شد و آقایی که نمی‌توانستم ببینم‌اش مدام با پیرایشگرش درباره‌ی جزییاتِ مد نظرش که باید روی سرش اعمال می‌شد حرف می‌زد و نکاتی بین‌شان ردوبدل می‌شد. خیال کرم باید جوانی پرمو باشد. دروغ چرا، مختصری حسودی‌ام شد و کمی هم به این فکر کردم که چرا من خرده‌فرمایشی ندارم؟

بحث‌ها قاطی شد. ما در باره‌ی انواع شامپوی مناسب برای موهای سست و کم‌پست و چندتا درمیان حرف می‌زدیم و آن‌ها درباره‌ی اثراث جانبی جنگ تحمیلی. یک‌جایی، آن آقای احتمالا جوان و احتمالا پرمو گفت «البته، جنگ است بالاخره. توی جنگ هم نقل‌ونبات خیرات نمی‌کنند. بمب می‌اندازند. تا همین‌جاش هم ترامپ «لطف» کرده روی سرمان چیزی ننداخته.» ماتم برد روی صندلی. توی دلم گفتم وا، این‌همه آدم‌ که مردند چه؟ ولی بیشتر سوزنِ توی کله‌ام روی واژه‌ی «لطف» قفل کرد. پیش خودم گفتم یعنی باید الان از ترامپ ممنون باشم؟ شب به شب، آیین قدردانی برپا کنم و از او و دیگرانش سپاسگزاری کنم؟ عجیب روزگاری‌ست آقا.


یک باکس سیگار خریدم به دو برابر قیمتِ پیش از جنگ. خیر سرم،‌ خیال کردم اگر بروم و از فروشگاه‌های تخصصی محصولات دخانی بگیرم ارزان‌تر از آن در می‌آید. نیامد چندان. ۱۰ گیگ وی‌پی‌ان هم خریدم به بیست برابر قیمت قبل. بلکم بیشتر.  

نسبت به قیمت‌ها سِر شده‌ام. استراتژی برنده‌ای را پیش گرفتم: تا وقتی پول دارم، به چیزی فکر نمی‌کنم. هروقت تمام شد، به خانه‌ی بابا پناه می‌برم. حساب‌کتابم می‌گوید که تا ۳ ماه آینده می‌توانم اجاره‌ام را بدهم، خرد و خوراکم را در همین سطح نگه دارم و خلاصه در همین مقدار که حالا، طی دوران کنم. البته، با یک پیش‌فرضِ اساسی: اگر شرایط همین‌طور که هست، بماند. که خب، پیش‌فرضِ احمقانه‌ایست به‌ظاهر. 


«یادداشت‌های بغداد» را به‌زحمت تمام کردم. هرچه ابتدای کتاب جذاب و گیرا بود، از میانه به بعد ناخواستنی شد. گویی نویسنده فقط می‌خواسته چیزهایی بگوید. بهرحال، چیزی از خواندنی‌بودنش نکاست. اعتراف می‌کنم که توصیفِ «چیزی از خواندنی‌بودنش نکاست» تحت اثر این حقیقت است که می‌دانم نویسنده در آن برهه داشته با سرطان می‌جنگیده. روحش شاد.

کتابِ دیگری شروع کردم و در همین نیم‌روز، تا میانه‌اش رفتم: آداب روزانه. نویسنده، برنامه‌ی روزانه‌ی آدم‌های مختلف را پیدا و کتاب کرده. یونگ کجا می‌نوشته و فروید چطور کار می‌کرده. همینگوی چطور خلاقیت‌اش را می‌پرورانده و آرتور میلر چه مشروبی می‌خورده. دیگر اعتراف این‌که کتابی مبتذل است. بدتر، ربطی به حال و احوالِ من‌یکی در این جغرافیا ندارد. اما خب، بد هم نیست. قدری فاصله می‌سازد از من و  حقیقتِ ایام.


Total
0
Shares
دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

Previous Post

درباره‌ی خانه

Next Post

بیست‌ودو اسفند/ روز چهاردهم

Total
0
Share