شش ماه است که اثاثکشی کردهاند به جای تازه. مکانیکه بزرگتر و مرغوبتر از قبلیست، اما هنوز برایش خانه بهحساب نمیآید. جاییست که در آن زندگی میکنند. کارهای معمولیشان را، تکی و گاهی باهم، پیش میبرند.
همینطور که داشت تعریف میکرد، مراقب بودم بههنگامِ لازم، با علامتِ سری، همراهیام را نشان ندم که خیال نکند توجهام جای دیگریست. ولی داشتم مرور میکردم چرا من اینطور نیستم؟ چرا خواستم از «خانه» حداقلیست؟ عیب و ایرای درکار است که اینچنین سریع و فیالفور اُخت میشم با آنجاییکه خانه میشود؟
دو خانهی قبلیام را دوست نداشتم. دور بودند و کوچک. اینیکی، نزدیک است و بزرگ. نه آنقدر بزرگ که اگر از اینورش چیزی بگویی، دیگری در آنورش چیزی نشنود و بگوید بلندتر بگو. اندازه تنها در قیاس معنا مییابد. از ۵۰ متری که به ۸۵ متری بروی، دومی بزرگ بهحساب میآید دیگر.
آنا گفت «اما من عاشقِ خانههای کوچکام. انرژی خانه جمع میشود یکجا. همهچیزِ دمِ دست است. گرمتر است. خانهتر است.» یک همچین چیزهایی.
خانهی حالایم را هم دوست ندارم. از روز اول چندان به دلم نبود. هولهولی شد. امین کمک کرد که پیدایش کنم. درستوحسابی، همهی سوراخ سمبههایش را ندیدم. یک چرخی توی خانه زدم و گفتم خوب است. فرداش نشستیم توی بنگاه.
حالا خیال میکنم که آبدیدهتر شدم. خانهی تازهای که بنا باشد بگیرم را به دقت میجورم. حداقل مراقبم که ایرادهای اینجا را نداشته باشد. فشارِ آبش درست و درمان باشد، آیفونش کار کند، کفپوشش در همهجا سالم باشد، سقفِ پارکینگش کوتاه نباشد و ماشینِ همسایه جلوی دربِ انباری قرار نگیرد. هنوز نمیدانم چطور قرار است فشارِ دوشِ حمام را، وقتی هنوز آدمهای دیگری در آنجا ساکناند بررسی کنم. احتمالا صادقانه بپرسم و هرچه بگویند بپذیرم.
خانهی تازه را دوست خواهم داشت؟ اگر اینجا که تا ۳۹ روز دیگر خانهام است همین مختصر ایرادها را، که فرید میگوید بنیاسرائیلی بهحساب میآیند، نداشت، انس و الفتی با آن مییافتم؟
خانه را باید دوست داشت؟ نسبتِ آدم با خانهاش باید چگونه باشد؟ چه میشود یکی همچون سپیده که در ابتدا شرحاش آمد، آنچنان به مکانی مرتبط میشود که هنوز و پس از ماهها، همچون دلدادهای که از معشوق دور میماند، در خیالش با آنجاست؟
در را باز کردم و از همان بیرون، دست انداختم و کلیدِ چراغ را چشمبسته زدم. کفش را همان پشتِ در گذاشتم و پا را مستقیم کردم توی دمپایی. و سپس آندیگری. در را بستم، کلید را توی قفل کردم و یکدور چرخاندم و راه افتادم سمتِ اتاق خواب.
چراغ را روشن کردم و تخت، همانکه رویهاش از دو وَر تا نیمه بیرون و پتویش مچاله در میانه رها بود، به چشمم خورد. کُپّهی لباسهای کثیف، تو و اطرافِ سطلِ کنارِ میزِ کنار تخت، نامرتب رها بودند. محصولِ همین هفته. درِ کمد دیواری باز است و کتابی از کتابخانهی کوچکِ پایینِ تخت، روی زمین افتاده. هفتههاست. یکجفت دمپایی دیگر، لنگهی همینکه حالا پایم هست، نوتر، رها در جایی میانهی اتاق افتاده. جفت و در کنارِ هم.
مینشینم روی لبهی تخته و به «خانه» نگاه میکنم. همان محدودهای از آن که در پیشِ چشم است. بخشی از سالن و تکههایی از آشپزخانه. لبهی صندلی و یک تکه کاغذ که روی زمین افتاده.
چرا کسی توی وبلاگ به این قشنگی کامنت نمیذاره؟
میلاد جان ان شاء اللّٰه که خانهی بعدى، خانهى گرم و پرمحلت خودت باشد، بدون مزاحم جلوى انبارى، با دوشى پرفشار و حیاطى با سقف آسمان که
هم پارکینگ باشد وهم خلوتکاه ذهن.
چرا کسی توی وبلاگ به این قشنگی کامنت نمیذاره؟
میلاد جان ان شاء اللّٰه که خانهی بعدى، خانهى گرم و پرمحبت خودت باشد، بدون مزاحم جلوى انبارى، با دوشى پرفشار و حیاطى با سقف آسمان که
هم پارکینگ باشد وهم خلوتگاه ذهن.