گیاه‌خواری – قسمت اول

مدت‌های زیادی بود که به ایجاد تغییر روی رژیم غذاییم فکر می‌کردم و بالاخره بعد از تقریبا دو ماه مطالعه و مصاحبت با گیاه‌خوارهای مختلفی که اطرافم هستند، از شب گذشته‌ این تصمیم رو عملیاتی کردم. البته ترک عادتِ گوشت‌خواری و محصولاتِ حیوانی، اصلا کار ساده‌ای نیست و من هم ابدا خیال ندارم که یک شبه و خیلی سریع اینکار رو انجام بدم، برای همین طبق یک برنامه‌ی یک ماهه که ترتیب دادم عمل خواهم کرد. به این صورت که با حذف گوشت از غذاهای معمول ( مثل انواع خورشت ) شروع کردم و به زودی کلا غذاهایی که بخشی از اون رو انواع محصولات حیوانی تشکیل دادند رو کنار می‌گذارم.

از امشب، بخش جدید “گیاه‌خواری” رو به وبلاگم اضافه کردم و مایلم به طور پراکنده از تجربیات و آموخته‌های خودم در این مسیر جدید بنویسم. اما واقعا هیچ علاقه و اصراری به تبلیغِ این سبک زندگی ندارم و فکر می‌کنم هر فرد باید خودش در این خصوص تصمیم بگیره. صرفا هدفم این هست که مخاطبینم رو با این راهکار اخلاقی برای زندگی آشنا کنم و تدبر و تصمیم رو به خودشون واگذار کنم.

اگر علاقه‌مند به کسب اطلاعات بیشتر در خصوص گیاه‌خواری هستید، گوگل کنید. سایت‌ها، انجمن‌ها، وبلاگ‌ها و منابع خیلی خوبی برای این موضوع وجود داره و میتونید تا جایی که علاقه مند هستید اطلاعاتتون رو در خصوص انواع گیاه‌خواری، محاسن و معایت گیاه‌خواری، روش های گیاه‌خواری و… بالا ببرید. همچنین بنده هم خرده اطلاعاتی در این خصوص دارم که با کمال میل در خدمتتون هستم

لطفا قصه بگویید

من هم مثل خیلی های دیگه بچگی‌م رو با قصه و داستان شروع کردم و از وقتی که یادم میاد، همیشه دنبال داستان بودم. بدون اینکه خودم متوجه باشم، این علاقه همیشه همراهم بود و کم کم ژانر ادبیات داستانی بخش اعظمی از مجموع مطالعاتی که داشتم رو به خودش اختصاص داد. بعدها و تو زمانیکه تئاتر کار می‌کردم، نمایشنامه هم به داستان و قصه‌هایی که می‌خوندم اضافه شد و تا همین حالا، از هیچ فرصتی برای خوندن یه قصه‌، داستان یا نمایشنامه نمی‌گذرم.

چند وقت قبل با مانی قرار شد که یه سایت درست کنیم و قصه‌های خودمون رو اون‌تو بنویسیم که حاصل کار شد ۶۸۴۷۲۲٫com که یه داستان سریالی رو با هم روایت کنیم. این داستان، فرجامِ خوبی نداشت و الان دو ماه از نشرِ اولین قسمتش گذشته و بعید می‌دونم به این زودیها به ادامه پیدا کنه …

اما چند روز پیش، یه اتفاق خیلی جالب افتاد که شخصا خیلی دوستش دارم. آقای مهرانی پیش‌نهاد قصه گویی آنلاین روی تویتر رو دادند و از اون شب، تقریبا هر روز یکی یا دو تا از دوستان قصه‌هایی رو فی‌البداعه توییت می‌کنن.

چیزی که من توی این حرکت خیلی دوست دارم این هست که هیچکدوم از کسانی که من تا حالا قصه‌ی آنلاینشون رو خودنم، دغدغه و فعالیت اصلی‌شون قصه‌گویی نیست و تا جایی که من می‌دونم معمولا با کمتری تامل ممکن قصه ساخته و پرداخته و ارائه شده. اینه که شاید قصه ها ساختار منسجمی نداشته باشه یا کلی ایراد بهش وارد باشه، ولی با این حال یه حس خوب تو همشون هست. ضمن اینکه خوندن قصه‌ی آدمی که تا قبل برداشت مشخصی ازش داشتم، بهم اجازه‌ی شناخت بهتری رو می‌ده…

من معتقدم که همه‌ی آدم ها هم پتانسیل قصه گویی دارن و هم علاقش رو، منتها یه جور ترس یا عدم اطمینان باعث میشه که پا به گود نگذارند. پیشنهاد می‌کنم که از این فرصت استفاده کنید و شما هم قصه خودتون رو تعریف کنید . هشتگ قصه (#قصه) برای اینکار در نظر گرفته شده که اگر تویت های خودتون رو با این هشتگ مشخص کنید بقیه می‌تونن قصه‌ی شما رو بخونن و نظراتشون رو به گوشتون برسوند. همینطور می‌تونید من رو فالو کنید، سعی می‌کنم قصه گوهایی که دور و برم هستند رو معرفی کنم .

برای سال نو

تحویل سال جدید، موضوع جذاب و هیجان انگیزی نیست و اگر کمی دقیق بشیم، می‌فهمیم که این هم مثل صدها رسم و سنت و عادت دیگه می‌مونه که ما آدم ها تو طول تاریخ از خودمون در آوردیم تا “تغییری” روی تایم‌لاینِ روتینمون ایجاد کنیم. در واقع آدمیزاد در مقاطعی از تکامل به این نتیجه رسیده که گاهی به بهانه‌ای برای شادی نیاز داره و گاهی به بهانه هایی برای غم و این “بهانه‌خواهی” شده دلیلی برای پیدایش هرچیزی که ما امروز ازش به عناون دین،رسم، فرهنگ یا رفتار اجتماعی و سنت یاد می‌کنیم …

اما چه باک؟ خیلی هم خوب و اصلا دست بابابزرگ‌های دورمون درد نکنه که این بهانه ها رو برای ما ساختند تا چندروزی از سال رو دست از کار و برنامه های همیشگیمون بکشیم و قدری، لختی به چیزهای دیگه فکر کنیم و کارهایی بکنیم که تو طولِ یکسال براشون ارجی قائل نبودیم.

نوروز برای من، یه بهانه‌ی خیلی خوبه که یادِ دوست‌هام بیارم که دوستشون دارم و واقعا برام مهمن و واقعا روی زندگیم تاثیر دارند. نوروز برای من به بهانه‌ی خیلی خوبه که به پشت سرم نگاه کنم و خودم رو برانداز کنم، ببینم کجا وایسادم و دارم به کدوم سمت میرم.

۱) امسال به یه تعداد خیلی محدود از دوستام ایمیل زدم و عید رو تبریک گفتم. سعی کردم که تبریکم خشک و خالی نباشه و حداقل دو تا ویژگی درش لجاظ بشه: اول اینکه بوی واقعیت بده و الکی کلی آرزوی خوب و شعارگونه ندم. بهشون هدیه‌ی دیجیتال دادم؛ پیشنهادهایی دادم که به نظرم میتونه بهشون کمک کنه و از صمیم قلبم براشون آرزوهای خوب کردم. متن ایمیل برای اکثر دوستام یکی بود، ولی قبل از ارسال به هرکس یکبار دیگه خوندم و از خودم پرسیدم که” آیا من واقعا برای فلانی این آرزو ها رو دارم؟ آیا واقعا دوست دارم که موفق بشه؟ آیا واقعا به نظرم این پیشنهادها به دردش میخوره؟ و اگه جواب مثبت بود میفرستادم.

۲) سال ۹۰ برای من، سال خیلی عجیب و غریبی بود. سالی پر از شکست و پیروزی که خیلی خوب شروع شد، اواسطش به گند کشیده شد و ماههای آخرش واقعا عالی تموم شد. امیدوارم تو سال جدید بتونم حاصل همه‌ی کارهایی که بذر موفقیتشون پاشیده شده رو درو کنم :]

۳) سال نود از یه منظر واقعا برای من سال یونیکی هست و فکر نمی کنم که هیچوقت بتونم فراموشش کنم. کارهایی کردیم که فکر کنم تا اخر عمر آثارش همراه من خواهد بود، با دوستانی آشنا و همکار شدم که واقعا ازشون کلی درس گرفتم و کلی از در کنارشون بودن لذت برم.

۴) سال نو مبارک؛ بوس :  )

خواندنی‌های خوردنی

خوندنیِ خوردنی رو فکر می کنم خودم اختراع کردم . اگه یه کمی به حالت مکانیکی “خوردن” توجه کنید، میبینید که خیلی هم بی ربط نیست . وقتی یک چیزی رو میخواین بخورین، اول دریافت می کنید، بعد به قطعات کوچیکتر که بشه قورت داد تجزیه می کنید، بعد مدتی همراهتون هست تا اینکه کلا هضم بشه و بخش مفید اون جزئی از وجودتون بشه . نمیخوام داستان رو فلسفی کنم، ولی واقعا یه نوشته خوب هم باید از همین مکانیزم پیروی کنه . ادامه خواندن “خواندنی‌های خوردنی”

در ستایش هری‌پاتر

مدتهاست که میخوام یه مطلب درباره‌ی هری‌پاتر بنویسم و دنبال بهانه میگردم . حتی اخبارو حواشی پاترمور هم بهانه‌ی خیلی خوبی برای دست به کیبورد بردن نشد و این پست تا به امروز در نیومد . امروز فکر کردم که برای نوشته درباره‌ی چیزی که دوستش دارم، نباید دنبال بهانه بگردم و میشه خود اون ماهیت رو دستاویز کرد .

سالِ دقیقِ هری‌پاتری شدنم رو یادم نیست . فکر می کنم اواخر مقطع راهنمایی بود که دوستی سنگ جادو رو بهم داد .  تا قبل از هری پاتر، کل تجربه‌ی کتابخونی من محدود بود به ۲۲جلد مجموعه داستانهای هزار و یک شب و شش جلد (یا هفت جلد) داستان های ژول‌ورن . همینطور اضافه کنید چند جلد داستان متفرقه‌ی دیگه تو حوزه‌ی داستان و معمولا فانتزی (صمد بهرنگیش فقط یادم هست) تجربه‌ی خوندن کتاب در این حجم و قطر رو نداشتم و این خودش نگرانم میکرد. دوستِ مورد اشاره هم تعریف خیلی ناجوانمردانه ای از هری پاتر کرد که هنوز به خاطر این پرزنشن اشتباهش نبخشیدمش “یه شهریه همه جادوگرن و هرکی که جادوگر نیست، مشنگه ” ادامه خواندن “در ستایش هری‌پاتر”

سربازی، یک‌سال بعد

من هم مثل خیلی از جوون های بی‌عرضه‌ی ممکلت که راههای مختلف دورزدنِ خدمت رو امتحان کردند و راه به جایی نبردند، سه سال پیش راهی خدمت سربازی شدم و حدودا* یک سال پیش مفتخر به دریافت کارت پایان خدمت شدم . مدت زمانی که به تعریف مرسوم، مثل چشم به هم زدنی گذشت و واقعا شروع و اتمامش رو نفهمیدم، اما تاثیراتی که روی من و زندگیم گذاشت اصلا با تاثیرات یک  چشم به هم زدن ساده قابل مقایسه نیست !

با وجود اینکه شرایط خدمتم از بسیاری جهات مطلوب بود و واقعا میشه گفت که این دوره رو در ایده‌آل ترین شرایطِ قابل تصور گذروندم، اما باز کم نبودند سختی هایی که بر من گذشت و مشکلاتی که برام بوجود اومد .  اما به هرحال وقتی خوب و بد و آورده و ستانده رو کنار هم میگذارم، می‌تونم بگم که راضی هستم و خوشحالم که “ریسک” کردم و این مقطع رو هرطور که بود طی کردم. ادامه خواندن “سربازی، یک‌سال بعد”

مهم : به سومالی کمک کنید

می دونم که همه می دونید تو سومالی چه خبره . می دونید که مردم اونجا دارن میجنگن . نه برای آزادی بیان و حقوق شهروندی، که برای زنده بودن . بله، اونجا الان جناحِ مطبوع یا حقوق مدنی یا دموکراسی اصلا اهمیتی نداره . واقعا ما می تونیم درک کنیم تامین نبودنِ نیازهای اساسی و اولیه یعنی چی ؟
واقعا نمی دونم چه آینده ای در انتظارِ مردمِ سومالی هست و اینکه این مصیبت قراره کی تموم بشه و اینکه آیا اصلا روزی خواهد اومد که بتونن برن سر کوچکون خیلی راحت خوراکی تهیه کنند یا نه .. اینا مهم نیست، مهم اینه که الان باید کمک کرد . الان باید شکمشون رو سیر کرد . حالا با هر جی و هر طور که ممکنه ..

کمیته امداد – حلال احمد دارن آنلاین کمک جمع می کنن . تو اکثرِ بانک ها هم شماره حسابی برای کمک تعیین شده . حجم و مقدار هم مهم نیست، حتی هزار تومن . بله هزار تومن . به این فکر کنید که این هزار تومن شاید بشه یه دو تا نونِ سنگک و بشه یه وعده نهار برای یه خونواده

پ.ن: میشه ؟

دوم

یادم نیست اولین بار کی وبلاگ نوشتم، ولی خوب یادمه که از همون روز وبلاگ نویسی رو دوست داشتم . هیچوقت نتونستم تو این موضوعِ خاص با خودم به جمع بندی برسم که کی وکجا و چطور بنویسم . اینشد که ده بار کوچ کردم و آخرشم هیچ جا یه وبلاگ شخصی نداشتم که مدام و مستمر درش بنویسم ! نمی دونم شاید من آدمِ کارِ ثابت کردم نیستم، که نیستم واقعا !

یادمه تو این وبلاگ دو تا مطلب نوشته بودم که مطلب دوم تو اسباب کشیِ اخر نمی دونم چی شد که پرید ! درباره موسیقی بود و من چقدر اون موسیقی رو دوست داشتم 🙂

به هر حال، حالا این دومیه ! دوست دارم فرصت کنم و بیشتر اینجا بنویسم . مخصوصا از وقتی دومینِ وبلاگِ قبلیم رو هم آوردم اینور و احتمال میدم یه چند نفر از خواننده های قبلی که هنوز فیدش رو تو گودر دارن، ناخواسته بیان و اینجا رو ببینن .

یکم

_ شمارِ وبلاگهایی که داشتم از دستم در رفته . از آنهایی که در نطفه خفته شدند تا این که سه سالی درگیرش بودم  . هر بار به مرحله ای می رسیدم که نوشتن درشان برایم سخت می شد ، یا آنچه که میخواستم و دوست داشتم بنویسم را نمی توانستم . به خودسانسوری می رسیدم در واقع .
باور به فعالیت ناشناس و حضورِ در سایه ندارم . به عبارتی یا در جایی از اینترنت وجود ندارم یا اگرباشم ، با همین اسم و رسم حقیقی ام هستم . این شاید به زعم برخی بد باشد ، که هست . اما من این راه و این روش را پسندیدم .

_ اینجا را با کمترین هیجان ممکن راه انداختم . اصراری به تداوم و حضور مستمر درش ندارم و اگر از فردا بیخیاش شدم ، چندان تعجب نمی کنم ! دوست داشتم که حالا ، امروز که تولدم هست ، که اصلا هم چیز مهمی نیست ، برای اولین بار به خودم هدیه بدهم !

فعال سازی با موفقیت انجام شد.