چند پیشنهاد برای ویرگول

ویرگول اگر تنها استارتاپ محتوامحور ایران نباشه، حتما موفق‌ترین اون‌هاست. به نظرم این استارتاپ کم سروصدا و پرکار، تونسته ناجی وبلاگ‌نویسی در ایران باشه و توده‌ی جدیدی از بلاگرها رو به جامعه معرفی کنه. در کمال صداقت، من در ابتدای شروع بکار ویرگول خیلی معتقد نبودم که این استارتاپ می‌تونه موفق بشه، اما خوشحالم که حالا نظرم اشتباه از آب درومده و تبدیل به جایی شده که هرروز به تعداد کاربرها و علاقه‌منداش افزوده میشه. 

ادامه خواندن “چند پیشنهاد برای ویرگول”

تئاتر به مثابه یک کالای لوکس

منطق ساده‌ی بازار بر این است که عرضه و تقاضا در تعاملی مستمر، خود را با دیگری تنظیم کنند. به عبارت ساده، اگر عرضه‌ی کالایی در بازار بیش از حد نیاز است، طبیعتا قیمت آن کاهش می‌یابد و در مثال غیر، با افزایش قیمت آن کالا مواجه خواهیم شد. حکومت‌ها، حداقل در مورد کالاهای اساسی و روزمره، گاها خود را در این بازی میانجی می‌کنند و با اتکا به ابزار «قانون» و تعریف قیمت، سعی بر ایجاد نظرم در آن بازار خاص دارند. نمونه‌ی نسبتا موفق آن در ایران، بازار آرد و گندم و نمونه‌ی کاملا شکست خورده‌ی آن، بازار ارز و دلار است.

ادامه خواندن “تئاتر به مثابه یک کالای لوکس”

بیلوردهای ساختارشکن: خوب، بد، زشت

اگر در تهران زندگی کنید، هرروز به سبک و شکل تازه‌ای از بیلبوردهای شهری مواجه می‌شید که احتمالا نظیرش رو پیش‌تر ندیدید. این داستان «بیلبوردهای ساختار شکن» اینقدر تکراری شده که اگر یه مجموعه‌ای، تابلویی با پیام واضح و طراحی متعارف ارائه کنه، ساختارشکنی کرده!

ادامه خواندن “بیلوردهای ساختارشکن: خوب، بد، زشت”

چرا استارتاپ‌ها [در ایران] شکست می‌خوردند؟

وقتی عنوان این پست رو نوشتم، دیدم که چقدر ترکیب کلمات به اسم کتاب «چرا کشورها شکست می‌خورند» نزدیکه، و عجیب‌تر اینکه چقدر ماهیت آن‌چه در ادامه خواهم نوشت به محتوای کتاب مذکور شباهت داره! اگر کتاب رو نخوندید، از لینکی که دادم نگاهی به دیباچه و مشخصاتش بندازید و در فرصتی تورقش کنید. خوندنش مستقل از اینکه کتاب جذابیه، بی ربط به موضوع این نوشته هم نیست.

ادامه خواندن “چرا استارتاپ‌ها [در ایران] شکست می‌خوردند؟”

درباره‌ی وبلاگ (۱) چرا وبلاگ نمی‌نویسیم؟

من هم مثل خیلی از آدم‌های فعال در جهان مجازی، وب رو از طریق وبلاگ درک کردم. دارم درباره‌ی دورانی صحبت می‌کنم که شبکه‌های اجتماعی نقشی به پررنگی امروز نداشتند و کارکردهای متعددی که این‌روزها وب و موبایل یه زندگی‌مون اضافه کرده، وجود نداشت. چیزی که به اسم تلفن هوشمند می‌خریدیم در قیاس با ضعیف‌ترین ورژن از گوشی‌های اندروید امروزی، یک شوخی مسخره بود و عملا کار خاصی جز خواندن و گاها نوشتن نمی‌شد انجام داد.

ادامه خواندن “درباره‌ی وبلاگ (۱) چرا وبلاگ نمی‌نویسیم؟”

چگونه شغل پیدا کنیم؟ – تجربه‌نگاری‌هایی در باب استخدام (۳)

تو دو مطلب قبلی (+ و +) درباره‌ی اینکه چطوری رزومه بنویسیم و طی جلسه‌ی مصاحبه، چی بگیم و چی نه حرف زدم. اگر اون دو مطلب رو نخوندید، حتما بخونید. چون هم این مطلب در ادامه‌ی اون دو مورد هست و هم نکاتی رو در مطلب اول آوردم که باید بهش توجه کنید.

ادامه خواندن “چگونه شغل پیدا کنیم؟ – تجربه‌نگاری‌هایی در باب استخدام (۳)”

چگونه مصاحبه کنیم؟ – تجربه‌نگاری‌هایی در باب استخدام (۲)

دیروز مطلبی با عنوان «چگونه رزومه بنویسم» منتشر کردم که نسبتا بازخوردهای خوبی دریافت کرد. به نظرم رسید که بخش‌های بعدی این سلسله مطلب رو با سرعت بیشتری بنوسیم. لطفا اگر مطلب قبلی رو نخوندید، بهش سری بزنید و پیش‌شرط ها و نکاتی که اونور متذکر شدم رو برای خوندن این سری مطلب در نظر بگیرید.

ادامه خواندن “چگونه مصاحبه کنیم؟ – تجربه‌نگاری‌هایی در باب استخدام (۲)”

چطور رزومه بنویسیم؟ – تجربه‌نگاری‌هایی در باب استخدام (۱)

اگر همین عنوان وبلاگ رو توی گوگل سرچ کنید، با  صدها مطلب مختلف و مفصل مواجه می‌شید که آدم‌های مختلف و گاها مرتبط‌تر از من به حوزه‌ی منابع انسانی درباره‌ی این موضوع نوشتند. اگر هم انگلیسی سرچ کنید، اوضاع خیلی بهتره و می‌تونید پیشنهادهایی برای شیوه‌ی نگارش رزومه در حوزه‌ی تخصصی کاری خودتون پیدا کنید. اینو گفتم که بگم اگر یکی دلش بخواد که رزومه‌ی خوب بنویسه، یا یک قدم عقب‌تر، اگر یکی بدونه که «باید» برای استخدام شدن رزومه‌ی خوب بنویسه، سازوکارش رو خیلی راحت و آسون می‌تونه یاد بگیره. با این توصیف، چی شد که درباره‌ی موضوعی که هزاتا محتوا درباره‌ش هست نوشتم؟

ادامه خواندن “چطور رزومه بنویسیم؟ – تجربه‌نگاری‌هایی در باب استخدام (۱)”

کنفرانس بازاریابی دیجیتال: از آغاز تا امروز

یکی از کارهایی که من  همیشه از انجامش لذت بردم، و توئمان همیشه به خودم گفتم که «این‌بار، بار آخره!» برگزاری رویداده! اگر دستی بر این آتش داشته باشید حتما از حجم استرس و فشاری که به برگزار کننده وارد میشه اطلاع دارید و توئمان می‌دونید که اگر ضرری ایجاد نشه، احتمال سود کردن هم در این کار خیلی کمه. البته، کم نیستند شرکت‌ها و موسساتی که به شکل تخصصی و متمرکز ایونت برگزار می‌کنند که خب، بحث‌شون با من و آرمان که تفننی درگیر این ماجرا شدیم متفاوته.

ادامه خواندن “کنفرانس بازاریابی دیجیتال: از آغاز تا امروز”

درباره‌ی ۳۰ سالگی

حالا که این مطلب رو می‌نویسم، هنوز در دهه‌ی سوم زندگی هستم و تا چندساعت دیگه به چهارمین دهه‌ شیرجه خواهم زد! بله، بالاخره روز موعود رسید و من هم مثل همه‌ی آدم‌های دیگه که اینقدر شانس داشتند (یا بدشانس بودند) که سه دهه رو پشت سر بگذارند، ۳۰ ساله شدن رو تجربه می‌کنم.

از خیلی وقت پیش، یعنی از وقتی که فهمیدم یک «من»ی وجود داره که روی بخش‌هایی از زندگی‌ش تاثیرگذاره و می‌تونه چیزی به اسم «آینده» رو تصور و تعریف کرده، مقوله‌ی سی‌سالگی برام به مثابه یک سنگ محک یا «پاگرد» تعریف شد. پاگرد به این معنا که این‌جا، در رأس این سن، بایستم و ببینیم که با خودم، زندگی و پیرامون چه کردم و احتمالا چه مسیری در پیش دارم. برای خودم، همه‌ی سال‌های قبل از ۳۰ رو دوران آزمون و خطا، تجربه و اشتباه، عیش و خوشی و «آزادی» تعریف کردم و مقید بودم که هرآنچه که می‌خوام بعد از این سال‌ها بیاد، می‌بایست شالوده و بنیانش رو قبلش بگذارم. گویی که «زندگی» واقعی بعد از ۳۰ قراره شروع بشه. معتقد بودم که بعد از ۳۰ سالگی، «خلق» و «بدعت‌گذاری»‌ در مسیر زندگی، میسر نیست و باید در راهی از پیش تعیین شده «صرفا» حرکت کرد.

حالا که روی این پاگرد قرار گرفتم، و درست میان این دو شقه‌ی زندگی -به تعریف خودم- قرار گرفتم، بر مبنای معیارهایی که برای شقه‌ی اول داشتم، نمره‌ی قبولی رو نمی‌گیرم. احسان «باختن» ندارم، ولی مسرور از پیروزی هم نیستم. درست‌ترین تعبیر شاید این باشه که یک‌جور مسابقه‌ی اشتباه تعریف کردم که اصلا قابل بردن نبود. حتما کم‌کاری، قصور و اشتباه، تخطی از مسیر و سربه‌هوایی هم داشتم، اما نمی‌تونم خودم رو «بازنده»‌ صدا کنم. منِ ۲۰ ساله، ۲۴ ساله، ۲۶ ساله و حتی ۲۸ ساله، منِ ۳۰ ساله رو جای دیگری می‌خواست و می‌دید و حالا این منِ سی ساله‌ی واقعی، جای دیگری هست که اختلافات فاحشی با «من» های تعریف شده در سال‌های پیش داره.

اولین اشتباه من این بود که زندگی رو قابل تقسیم تصور کردم. من فکر می‌کردم که دنیا برای چند لحظه‌ای در لحظه‌ی سی ساله شدن من می‌ایسته و به من نگاه می‌کنه تا گزارش کارهای کرده و نکرده‌ی من رو بشنوه و بعد، مهر تایید یا ردش رو پای برگه‌م بگذاره تا بتونم از مدخلی عبور کنم. یک‌جور روز جزای زمینی انگار!

دومین اشتباه من این بود که زیادی روی «من» حساب کردم. حالا که به همه‌ی سال‌های گذشته‌ی عمرم نگاه می‌کنم، حس خوبی از همه‌ی تلاش‌هایی که کردم دارم. تک تک برد و باخت‌هایی که داشتم، تصمیمات درست و اشتباهی که گرفتم و زحمت‌هایی که کشیدم و گاهی هم نه، به اندازه‌ای که باید، نتیجه‌ی خودشون رو در جایی از زمان -و نه الزاما اون‌جایی که من خواستم- به من برگردوندند و این یعنی، تا حدود زیادی میشه عدالت رو در منطق زندگی پیدا کرد. اما این قسمت خوب قصه‌ست و قسمت تیره‌ش اونجاییه که حجم و وسعت چیزهایی جز من که بر من و ما تاثیرگذارند، اون‌قدر زیاده که عملا هرنوع برنامه‌مداری رو لاممکن می‌کنه. پیش‌تر درباره‌ی نقش تصادف نوشتم، و حالا بیشتر از همیشه بهش مقید و معتکفم. تصادف و رویدادهایی که تو انتظارشون رو نداری و برای به وقوع پیوستن‌شون نقشه‌ای نکشیدی و یکباره، همه‌‌ی اونچه رشته بودی رو پنبه می‌کنه. و البته، گاهی هم این باد در مسیر مطبوعت می‌وزه و تو رو می‌ندازه تو مسیر و دهلیزی که می‌خوای. فارغ از نتیجه‌ی خوب و بدش، رویدادهای این‌چنینی هستند که مسیر کشتی رو مشخص می‌کنند، و همه‌ی مهارت ما این می‌تونه باشه که سکان رو اونقدری محکم بچسپیم که یهو سر از ناکجاآباد در نیاریم.

سومین اشتباه من این بود خوشبختی رو با پیروزی هم‌معنی می‌دونستم. پیروزی در چیزی جز مسابقه و رقابت معنا نداره، و طبعا ضلع مقابلش هم چیزی جز شکست نمی‌تونه باشه. اما خوشبختی، به زمان و زمینه نیاز نداره و همواره می‌تونه عینیت پیدا کنه. برای تاپ آوردن در فریب بزرگ زندگی، باید برای خودمون دلایلی برای حس کردن خوشبختی بسازیم.

منِ سی ساله‌ی واقعی، فکر می‌کنم که بهتر از همه‌ی «من» هایی که پیش‌تر می‌خواستم باشم، هستم. ضعف‌ها و کاستی‌های واقعی خودم رو شناختم، بابت تک تک‌شون گاهی شرمسار، گاهی عصبانی و گاهی خوشحالم! منِ سی ساله‌ی واقعی، واقعیت دارم. منِ سی ساله‌ی واقعی، افسرده نیستم و دست از رویابافی بر نمی‌دارم. کتمان نمی‌کنم که محتاط‌تر، به شکل متعفنی منطقی‌تر و توئمان آرام‌تر از همیشه هستم. ولی می‌خوام همه‌ی این‌هایی، که سازنده‌ی من‌اند رو به فال نیک بگیرم و سرخوشانه راهم رو ادامه بدم.